تبلیغات
جغـــرافیـــــا - داستانهای كوتاه
ما که مشاوره نخواستیم !!!

جانی ساعت 2 از محل كارش بیرون آمد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل
كار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یك دلاری كه در جیب داشت ناهار ارزان
قیمتی بخورد و راهی شركت شود.

چند رستوران گرانقیمت را رد كرد تا به رستورانی رسید كه روی در آن نوشته
شده بود :" ناهار همراه نوشیدنی فقط یك دلار"، جانی معطل نكرد و داخل
رستوران شد و یك پرس اسپاگتی و یك نوشابه برداشت و سر میز نشست.
گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ كرده، نوشابه اضافه،
بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نكرد كه گفت:" ولی من
این غذاها رو سفارش ندادم."
گارسون كه رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت:" خودشان می فهمند كه من نخوردم!"
اما جانی موقعی فهمید كه این شیوه آن رستوران برای كلاهبرداری است كه رفت
جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب كرد و گفت 15 دلار و 10
سنت.
جانی معترض شد " ولی من هیچكدومو نخوردم!" و مرد پاسخ داد " ما آوردیم می
خواستین بخورین!"
جانی كه خودش ختم زرنگهای روزگار بود، سری تكان داد و یك سكه 10 سنتی روی
پیشخوان گذاشت و وقتی متصدی اعتراض كرد گفت:" من مشاوری هستم كه بابت یك
ساعت مشاوره 15 دلار می گیرم."
متصدی گفت :" ولی ما كه مشاوره نخواستیم؟!" و جانی پاسخ داد :"من كه
اینجا بودم می خواستین مشاوره بگیرین!"
و سپس به آرامی از آنجا خارج شد .

             ----------------------------------------------------------------

نتیجه ای که میگیریم ...


شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم

چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد

واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟" واتسون

گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟". واتسون گفت:

"از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از

لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل

تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید

ساعت حدود سه نیمه شب باشد ". شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو

احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند ...


             ------------------------------------------------------------------
راننده ی اصفهانی"طنز" ( داستانک 18 )

حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیده‌اید که دنده عقب می‌رفته که به ماشین یک

کانادایی می‌زنه و پلیس که می‌آد ، از راننده ایرانی عذرخواهی می‌کنه و می‌گه " لابد 

راننده کانادایی مست است که مدعی‌ شده شما دنده عقب می‌رفتید !" 

حالا اتفاق جالب‌تری در اتوبان اصفهان رخ داده : همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با

سرعت ۱۸۰ كیلومتر در ساعت می رفته كه پلیس با دوربینش شكارش می كنه و 

ماشینش رو متوقف می كنه . پلیس می‌آد كنار ماشین و می‌گه : 

"گواهینامه و كارت ماشین !" اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گه : " من گواهینامه ندارم .

این ماشینم مالی من نیست . كارتا ایناشم پیشی من نیست . 

من صاحَب ماشینا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب . چاقوش هم صندلی عقب

گذاشتم ! حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار كونم ، شوما منا گرفتین ." 

مامور پلیس كه حسابی گیج شده بوده بیسیم می‌زنه به فرمانده‌اش و عین قضیه رو

تعریف می‌كنه و درخواست كمك فوری می‌كنه . 

فرمانده اش هم میگه که او كاری نكنه تا خودش رو برسونه ! فرمانده در اسرع وقت خودش

رو به محل می‌رسونه و به راننده اصفهانی می‌گه : 

آقا گواهینامه ؟ اصفهانی گواهینامه اش را از توی جیبش در می‌آره و می‌ده به فرمانده .

فرمانده می‌گه : كارت ماشین ؟ اصفهانی كارت ماشین رو كه به نام خودش بوده از

جیبش در می‌آره و می‌ده به فرمانده . 

فرمانده می بینه که روی صندلی عقب چاقویی نیافتاده ، عصبانی دستور می‌ده راننده در

صندوق عقب را باز كنه . اصفهانی در رو باز میكنه و فرمانده می‌بینه كه صندوق هم خالیه :)) . 
فرمانده كه حسابی گیج شده بوده ، به راننده اصفهانی می‌گه :" پس این مأمور ما چی میگه؟!" 
اصفهانی می‌گه : "چی میدونم والا جناب سرهنگ ! حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم ؟"


              ------------------------------------------------------------------
بــهــتـــریــــن شمشیرزن کیست ؟ ( داستانک 17 )
.
.
.
جنگجویی از استادش پرسید: بهترین شمشیرزن کیست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو. 
سنگی آنجاست. به سنگ توهین کن. 
شاگرد گفت: اما چرا باید این کار را بکنم.سنگ پاسخ نمی دهد. 
استاد گفت: خوب پس با شمشیرت به آن حمله کن. 
شاگرد پاسخ داد: این کار را هم نمی کنم. شمشیرم می شکند. 
و اگر با دست هایم به آن حمله کنم, انگشتانم زخمی می شوند، و هیچ اثری روی سنگ نمی گذارند. 
من این را نپرسیدم. پرسیدم بهترین شمشیرزن کیست؟ 
استاد پاسخ داد: 

بهترین شمشیرزن آن سنگ است، بی آنکه شمشیرش را از غلاف بیرون بکشد، نشان

می دهد که هیچ کس نمی تواند بر او غلبه کند .

              ------------------------------------------------------------------
یکی از بستگان خدا ( داستانک 16 )

شب کریسمس بود و هو ا ، سرد و برفی .

پسرک ، در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابه جا میکرد تا شاید سرمای برف

های کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد ، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و

به داخل نگاه میکرد . در نگاهش چیزی موج میزد ، انگاری که با نگاهش ، نداشته هایش

رو از خدا طلب میکرد ، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد . خانمی که قصد ورود به فروشگاه

را داشت ، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل

فروشگاه . چند دقیقه بعد ، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت . چشمانش برق میزد وقتی آن خانم ، کفشها را به

او داد ، پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم ، من تنها یکی از بندگان خدا هستم !
- آها ، میدانستم که با خدا نسبتی دارید !

              ------------------------------------------------------------------
مرد کور ( داستانک 15 )


روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
قرار داده بود . روی تابلو خوانده میشد:من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه
نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه
د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور
اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان
نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده
است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی
است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار
جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و
لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته
است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید
دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای
زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز
 موفقیت است .... لبخند بزنید .
              ------------------------------------------------------------------
بهشت و جهنم ( داستانک 5 )

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و

جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز

کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که

روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که

دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می

آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به

بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را

داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از

بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. 

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را

دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا

هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها

مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق

بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ

داد: "ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به

یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!" 

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب

می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می

اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از

اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به

همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به

تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

              ------------------------------------------------------------------
عشق بورزید تا به شما عشق بورزند ( داستانك 7 )

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج

تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی

بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این

درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا

تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با

دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر

که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر

با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر

پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک

گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم» سالها بعد دختر جوان به

شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه

معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام

کنند. دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده

شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش

درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را

بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق

مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را

مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ،

پیروزی ازآن دکتر کلی گردید. آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست

دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون

پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود. زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب

واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت

را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا

خواند: «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

              ------------------------------------------------------------------
وقتی آدمها درست بشن ( داستانک 8 )

پدر داشت روزنامه می خواند.
پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم

پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به

پسرش داد و گفت برو درستش کن .

پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد . پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً

درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟
پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم.
وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه .

              ------------------------------------------------------------------

اشتباه فرشتگان ( داستانک 14 )


درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .
پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید :

جاسوس می فرستید به جهنم! از روزی كه این آدم به جهنم آمده , مدام در جهنم در

گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و ...
حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است : 
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

              ------------------------------------------------------------------


.: Weblog Themes By VatanSkin :.